تبليغاتX
دل به باد ده
دل به باد ده
شب را در کنار معبودم دوست دارم
 

این روزها یه جورایی سردرگم هستم یه جورایی دور خودم می چرخم نمی دونم

چرا اینجوری شدم شاید مقدمه ی شروع یه اتفاق باشه. اما فعالیتم بیش از پیش

شده و دائم در فعالیت هستم.

اونروز یه پیرزن رو دیدم که داشت گیلاس می خرید و سیصد تومن کم داد و گفت

تخفیف بدید و اون جوان بی ادب نذاشته و برداشته همه رو از تو پلاستیک ریخت

توی ظرف و چقدر دلم شکست که این برخورد زشت و زننده رو انجام داد.

پس احترام به بزرگ تر چی میشه؟؟؟؟!!!!

دیشب با خاله ام هم صحبت و شدم و همیشه از هم صحبتی باهاش لذت می

برم چون چیزای خوبی رو واسم تعریف می کنه. از گذشته پرسیدم از مادر بزرگم

این داستان رو بارها واسم گفته که وقتی مامان مامانم عروس شد از محله های

بالا و پایین همه همدیگه رو خبر کردن که یه عروس خیلی خوشگل آوردن و مامان

بزرگ من که سن کمی هم داشته رو میذاشتن بالای یه سکوی بلند و مردم بهش

نگاه می کردن. و یه چیز دیگه هم که از صحبت هاش فهمیدم اینکه در گذشته

چقدر آدما ساده دل و بخشنده و مهربون و صبور بودن.این خیلی واسم زیبا بود و

آرزو کردم کاش برای یک ساعت هم که شده می تونستم بین اون آدما زندگی کنم.

 

بنده کاری رو قبول کرده ام که باید مدام اینور و اونور برم و با اشخاصی مصاحبه

داشته باشم. توی این گروه کوچیکترین عضو من هستم  ولی گاهی وقت ها

اینقدر سخت میشه واسم که دلم می خواد بگم دیگه نمیام اما خجالت می کشم

و ادامه میدم.

لينك ثابت : نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:19 توسط :: شب ::